آرزو
در سماور بالا و پايين ميرفت و صداي تلق تلوق آن گوش را آزار ميداد. صداي خاله زهرا بلند شد كه : آب جوش اومده، اشكان چايي را دم كن.
اشكان توي حياط روي لبه حوض نشسته بود و به عكس خود توي آب حوض زل زده بود. باز هم صداي خاله زهرا بلند شد : مگه كري بچه! بلند شود ديگه. ولي اشكان صدايي نميشنيد. حسابي توی افكار خودش گم شده بود. هر كي نگاهش ميكرد فكر ميكرد ديوونس، ولي اشكان هم حق داشت آخه دو ماه پيش پدر و مادرش همراه خواهر كوچولوي ناز دوماههاش بهاره توي يه تصادف وحشتناك اتومبيل كشته شده بودند. گاهي اوقات پيش خودش فكر ميكرد اي كاش اون هم با پدر، مادرش رفته بود تا از دست اين زندگي پوچ و بيمعني راحت ميشد.
پدر و مادرش تصميم گرفته بودند روزهاي آخر هفته را براي تسكين روحيه بدون بچهها به ويلايي كه در شمال داشتند بروند ولي اين كاش نميرفتند و اشكان و برادرش فرامرز و همچنين خواهرش عاطفه را تنها گذاشتند و بهاره كوچولو را هم با خودشان بردند، اشكان بيست و دو سالش بود و از خواهر و برادرش بزرگتر بود. فرامرز پشت كنكوري بود و براي بار دوم بود كه ميخواست امتحان بده، ولي خوب خودماني بگم بهش اميدي نبود. عاطفه هم سال دوم دبيرستان بود. خود اشكان هم سال آخر رشته كامپيوتر بود.
خانواده آنها دو سال پيش از شهرستان به تهران آمده بودند. بعد از مرگ پدر و مادرش چون خويشاوندي جز خالهشان در تهران نداشتند به ناچار خانه خودشان را اجاره دادند و در خانه خالهشان كه يك خانه قديمي بود زندگي ميكردند.
اشكان همچنان در افكار خودش غوطهور بود كه ناگهان عاطفه سطل آب سردي را به طرفش پاشيد و با لحن شيطنت باري گفت: بچه تنبل مگه خاله نميگه چايي را دم كن.
اشكان وقتي به خودش اومد ديد كه خيس آب شده و خواهرش با موهاي طلايي خوشرنگش داره بهش ميخنده. ناگهان از كوره در رفت و افتاد دنبال عاطفه، چند دوري دور حوض دنبالش كرد ولي موفق نشد بگيردش تا اينكه صداي خاله زهرا بلند شد كه : بسه ديگه، بچه شدين. با صداي خاله زهرا اشكان ناگهان ايساتد در حالي كه هنوز عاطفه ميدويد.
اشكان با صداي خالهاش به ياد مادرش افتاد كه هر وقت با خواهرش دعوا ميكرد سرشان داد ميزد و نصيحتشان ميكرد. ولي چه فايده كه افسوس ديروزها را بخورد، بايد به فكر آينده ميبود، اين جمله را اشكان صدها بار در طول روز با خود ميگفت ولي باز هم نميتوانيست غم از دست دادن عزيزانش را تحمل كند.
ناگهان در خانه باز شد و فرامرز با اون موهاي ژل زدهاش كه توي آفتاب برق ميزد اومد تو. يك كلاسور كهنه و رنگ و رو رفته هم زير بغلش بود كه نشون ميداد از كلاس كنكور برگشته. بدون اينكه حرفي بزند سرش را پايين انداخت و رفت توي خونه، خاله كه نگاهش فرامرز را دنبال ميكرد رو به اشكان كرد و گفت: ببينم تو ميدوني اين بچه چشه؟
اشكان به عصبانيت و در حالي كه شانههايش را بالا ميانداخت گفت: من چه ميدونم برين از خودش بپرسين و راهش را گرفت و رفت توي زيرزمين پشت كامپيوترش تا كارهاي دانشگاهيش را انجام دهد. همينطور كه در حال كار با كامپيوتر بود كم كم پلكهايش سنگين شد و به خواب عميقي فرو رفت. وقتي به خود آمد، پشت ميز كارش بود و اين صداي خالهاش بود كه به آرامي ميگفت: پاشو خاله جون شام آماده است، پاشو. اشكان به همراه خالهاش از پلههاي زيرزمين بالا رفت تا همراه بچهها و شوهر خالهاش شام بخورد.
شوهر خالهاش آدم آسمان جل و معتادي بود كه به زور، پول اعتيادش را درميآورد. اجاقش هم كور بود براي همين هم هيچ بچهاي نداشت.
اسم اون آقارضا بود. هميشه سر سفره غذا زير لبي غرولند ميكرد كه : اي خدا، اين چه بلايي بود كه آخر عمري سرما خراب شد. ما حوصله خودمان را هم نداريم حالا سه تا بچهي قد و نيم قد سرمون خراب شدن. خاله زهرا هم مدام به شوهرش سوقلمه ميزد كه اين حرفها چيست كه ميزني، ناسلامتي خواهرم بچههايش را به من سپرده، خوبيت نداره بگيم: خوش اومدين راه باز جاده دراز. ولي فايده نداشت هر روز كه ميگذشت شوهر خالهاش، آقا رضا بدتر و كج خلقتر ميشد. سه ماه به همين منوال گذشت. بالاخره از دست غرو لندهاي شوهر خالهشان تصميم گرفتند كه به خانه خودشان برگردند. وقتي داشتند از در خونه خالهشان بيرون ميرفتند تا به خانه خودشان برگردند، اشكان رو به خالهشان كرد و گفت: بايد ببخشيد خاله جون، تو اين مدت خيلي به زحمت افتادين. خاله زهرا لبخندي زد و گفت: چه زحمتي خاله جون اي كاش ميمونديد، ولي خوب با وجود اين آقا رضا ـ كه خدا بگم چكارش كنه ـ همين، بهترين راهه ولي هر وقت خواستيد بيائين اينجا، قدمتون رو چشم خوشحال ميشم هر دفعه سري به اينجا بزنين.
عاطفه لبخند قشنگي زد با اون هيجاني كه هميشه توي صدايش بود گفت: چشم خاله جون حتماً.
حالا از اون خداحافظي دم در چند ماهي گذشته بود. زندگيشان به حالت عادي برگشته بود و توانسته بودند كارگاه توليدي پدرشان را كه بياستفاده مانده بود اجاره دهند. همه چيز روال عادي خود را ميگذراند تا اينكه يك اتفاق عجيب افتاد. فرامرز توانست در دانشگاه قبول شود. جشني به مناسبت قبولي فرامرز گرفتند و از فرداي آنروز فرامرز ديگر يك دانشجو بود دو ماه ديگر هم اشكان فارغ التحصيل ميشد و ليسانس ميگرفت. او در حال تنظيم پايان نامهاش بود ولي هر كاري ميكرد كارش پيش نميرفت و نميتوانست فكرش را متمركز كند.
احساس بدي داشت، احساس ميكرد زندگيش پوچ و بيهوده است و وجودش در اين دنيا اضافي است. براي همين تصميم گرفت بعد از تمام شدن دانشگاهش به دنبال كار برود. يك ماه از آن تصميمش گذشت، حالا ديگر دانشگاهش هم تمام شده بود. صبح زود از خواب بيدار شد و قبراق و سرحال به دنبال كار رفت. ولي هرچه پيش ميرفت نااميدتر و افسردهتر ميشد.
اشكان روي مبل دراز كشيده بود و چشمهايش را بسته بود، اشكان، .... اشكان!، اين صداي خواهرش عاطفه بود كه به آرامي او را صدا ميزد. چشمانش را باز كرد، ناگهان ديد كه يك بالش به طرفش ميآيد سريع جاخالي داد و از روي مبل بلند شد و گفت: عاطفه، چه خبرته، چكار ميكني؟
عاطفه گفت: مگه يادت رفته امروز تولد دوستمه، هر دوتاتون دعوتين.
اشكان با تعجب پرسيد: تولد دست توءِ. من و فرامرز چرا دعوتيم؟
آخه من از تو و فرامرز خيلي پيش آرزو تعريف كردم براي همين خيلي به من اصرار كرد كه حتماً با برادرت بيا.
- آرزو كيه ديگه؟
- اَه چقدرتو خري، خب دوستمه ديگه.
جرو بحث عاطفه و اشكان ساعتها ادامه يافت تا بالاخره عاطفه پيروز شد.
اشكان نشسته بود و بدون اينكه حرفي بزند اطراف را نگاه ميكرد، اولين چيزي كه نظرش را جلب كرد بزرگي و زيبايي خانه بود و همچنين وسايل گران قيمت موجود در آن.
همانطور كه چشمانش در اطراف به جستجو ميپرداخت ديد كه عاطفه با آرزو مشغول صحبت كردن است. در همان لحظه آرزو همراه مردي كه به نظر ميآمد پدرش باشد به طرف او آمد و گفت: من بصيري پدر آرزو هستم، از ديدار شما خوشبختم خيلي خيلي خوش اومدين، اشكان به جملهاي كه زياد بجا به نظر نميرسيد و با من و من همراه بود گفت: من هم خيلي خوشحالم كه به تولد دخترتان آمدهام.
- من تعريف شما را از خواهرتان بسيار شنيدهام اينطور كه اون ميگفت پسر خوب و سربه راهي هستي.
- خيلي ممنون، شما نسبت به من لطف داريد.
- عاطفه ميگفت شما فارغ التحصيل رشته كامپيوتر هستيد، اگر امكانش باشد زحمتي براي شما دارم.
- چه زحمتي
- اگر ميشود هفتهاي دوبار به خانه ما بياييد.
- براي چه؟
- خوب معلوم است براي تدريس كامپيوتر به دخترم.
اشكان يك لحظه شُكه شد و نتوانست چيزي بگويد ولي وقتي به خودش آمد با خود گفت: چي بهتر از اين، تو كار ميخواستي اين هم كار، بعد گفت: البته با كمال ميل.
آقاي بصيري لبخندي از روي رضايت زد و سپس گفت : روز چهارشنبه ساعت 11 صبح تشريف بيارين تا قرارمدارها را بگذاريم.
- چشم حتماً خدمت ميرسم.
چهارشنبه شده بود و اشكان خود را آماده ميكرد تا به خانه آقاي بصيري برود. در خانه را باز كرد و وارد كوچه شد تا به خودش آمد جلوي در خانهي آقاي بصيري بود. دست برد تا زنگ را بزند كه ناگهان موتوري رد شد و آب گلِ خيابان را روي لباسهاي اشكان ريخت، در آن لحظه اشكان هاج و واج مانده بود و داشت به صحنه دورشدن موتور نگاه ميكرد، نميدانست چكار كند ساعت 11 بود و اگر به خانه آقاي بصيري نميرفت به حساب بينظمي او ميگذاشتند و ممكن بود اين كار را از دست بدهد.
براي همين دل را به دريا زد و زنگ را زد چند لحظه بعد در باز شد و در پشت آن چشمان زيباي آبي رنگ آرزو ظاهر شد. وقتي نگاه آرزو به اشكان افتاد با لبخند زيبايي كه به لب داشت گفت: سلام آقاي موسوي، منتظر شما بوديم، بفرماييد تو، بفرماييد پدرم در كتابخانه منتظر شما هستند و با دست، كتابخانه را كه پنجرهاي رو به حياط داشت نشان داد و خود جلوتر از اشكان وارد خانه شد.
وقتي اشكان وارد كتابخانه شد، پدر آرزو كه روي مبل رو به روي شومينه نشسته بود با ديدن اشكان بلند شد و به طرف او آمد، با او دست داد و او را دعوت به نشستن كرد. در همان لحظه زني كه به نظر ميآمد خدمتكار است با دو استكان چايي وارد شد و بعد خيلي آرام اتاق را ترك كرد.
آقاي بصيري گفت : آيا شما با دو روز در هفته موافقين.
- بله فكر ميكنم كافي باشه.
- شما چه روزايي را پيشنهاد ميكنيد.
- براي من فرقي نميكند.
- من با دخترم حرف زدم، روزهاي دوشنبه و چهارشنبه كمتر مشغله دارد.
- خيلي خوب من دوشنبه آينده ساعت 6 عصر اينجام، چطوره؟
- عاليه!
- پس ديگه رفع زحمت ميكنم.
اشكان بلند شد و همراه اون پدر آرزو هم بلند شد و او را تا دم در كتابخانه همراهي كرد. اشكان گفت: زحمت نكشيد بقيه راه را خودم ميرم.
از پلكان پايين آمد از كنار استخر رد شد و به در خانه رسيد: نگاهي به پشت سرش كرد آرزو را ديد كه از لاي پرده او را با نگاهش بدرقه ميكرد. وقتي به خانه رسيد: احساس خوشحالي سرتاسر وجود او را پر كرده بود. چون توانسته بود شغل خوبي پيدا كند. ولي احساس ديگري در او موج ميزد كه نميدانست چيست ولي احساس لذت بخشي بود.
خيلي زود روزها گذشت و دوشنبه فرارسيد، بهترين لباسهايي را كه داشت پوشيد و آماده رفتن شد وقتي در خانه را قصد رفتن باز كرد. صداي تلفن بلند شد. كسي در خانه نبود سريع رفت و گوشي تلفن را برداشت، صدايي پشت تلفن گفت: آقاي موسوي؟ اشكان گفت : بله خودم هستم.
- من آرزو هستم، ببخشيد مزاحم شدم.
- اشكان با صداي بريده، بريده جواب داد : سلام آرزو خانوم، حالتون خوبه، بفرماييد.
- مثل اينكه، قراره امروز ساعت 6 بيايين اينجا. درسته
- بله، ساعت 6
- ميخواستم بپرسم چه وسايلي را آماده كنم.
اشكان وسايل لازم را گفت، خداحافظي كرد و گوشي را گذاشت: نگاهي به ساعت كرد و ديد كه ساعت 4 است، تعجب كرد كه چرا به اين زودي ميخواسته برود. روي مبل نشست و در حالي كه سعي ميكرد صداي آرزو را دوباره به ياد بياورد به خواب رفت وقتي از خواب بلند شد نگاهي به ساعت انداخت و ديد كه ساعت يك ربع به 6 است با عجله بلند شد با سرعت خود را جلوي در خانه آرزو گذاشت.
اينبار در خانه را آرزو باز نكرد، بلكه خدمتكار بود كه در را باز كرد و با ديدن اشكان بدون معطلي با لحني مودبانه گفت : خانم در طبقه بالا اتاق سمت چپ منتظر شما هستند. اشكان از پلهها بالا رفت و به پشت در اتاق رسيد. كمي مكث كرد، آب دهانش را فرو برد، يقه پيراهنش را صاف كرد و به ارامي در زد، تق تق دو ضربه كوتاه.
در با صداي سوت كشداري باز شد و در پشت آن دختري زيبا با پوستي سفيد، موهاي بلند، چشمهايي آبي و قدي بلند كه شلوار لي تنگ و بلوز قرمز بلندي پوشيده بود، ظاهر شد. اين اولين باري بود كه اشكان به چهره آرزو دقت كرده بود و به زيبايي بيحد او پيبرده بود. بعد از يك سكوت كوتاه كه با نگاههاي آن دو به هم همراه بود آرزو با آن صداي زيبا و گوشنوازش گفت: سلام، آقاي موسوي، بفرماييد تو.
اشكان كه هنوز گيج بود با صدايي نامفهوم گفت: اوه، بله بله سلام، چشم الان ميام تو. ارزو كنار رفت و او داخل شد، آرزو در را پشت سرش بست و به طرف ديگر اتاق رفت. اشكان صاف مانند ميخ وسط اتاق ايستاده بود و تنها سرش به اطراف ميچرخيد. اتاق شامل يك تخت يك نفره، يك مبل و يك تلويزيون 21 اينچ و عكسهاي مختلف هنرپيشهها و خوانندههاي خارجي و ايراني بود. همانطور كه سرش ميچرخيد و اتاق را وارسي ميكرد.
چشمش به كامپيوتر افتاد كه آرزو كنار آن ايستاده بود. آرزو گفت: بهتر نيست كار را شروع كنيم.
- بله .... بله. حتماً و طرف ميز كامپيوتر رفت و پشت يكي از دو صندلي كه آنجا بود نشست و پس از چند ثانيه كار را شروع كردند.
نيم ساعت از ساعت 6 گذشته بود و همه چيز به حالت عادي برگشته بود و اشكان سخت مشغول تدريس كامپيوتر بود و سعي ميكرد نگاهش به صورت آرزو نيفتد. ساعت 7 بود كه در اتاق به صدا درآمد و خدمتكار با يك سيني شامل دو آبميوه و يك بشقاب شيريني وارد شد آن را روي ميز نصفهاي كه كنار ديوار بود گذاشت. ميز به صورتي بود كه آدم خيال ميكرد نصف ميز داخل ديوار رفته. آرزو رو به من كرد و گفت: بهتره كمي خستگي دركنيم و چيزي بخوريم، اشكان در حالي كه چشمش به صفحه كامپيوتر بود با حالتي كه انگار اصلاً صداي آرزو را نشنيده بود گفت: ببخشيد، آهان بله، بله باشه. ولي باز هم از سرجايش تكان نخورد، آرزو گفت: پس بيايين ديگه. اشكان بلند شد و هر دو سر ميز نشستند و مشغول خوردن آبميوه شدند. آرزو موهاي طلايياش را كه تا كمرش ميرسيد را كنار زد تا از جلوي چشمانش كنار روند و با چشمان آبي خود نگاهي به اشكان كرد و گفت: خوب آقا اشكان از خودت بگو. اين اولين باري بود كه آرزو او را با اسم كوچك صدا ميكرد. اشكان گفت: مثلاً چي بگم؟
- هر چي دلت ميخواد.
- خوب يه پسر 22 سالهام دانشگاهم تمام شده و با خواهر و برادرم زندگي ميكنم.
- راستي بخاطر پدر و مادرت متاسفم عاطفه بهم گفت.
- خيلي ممنون.
- اشكان يك لحظه در حالي كه به گوشهاي زل زده بود غرق در افكارش شد و ناگهان به خود آمد و گفت:
خوب آرزو خانوم شما از خودت بگو.
- خوب ميدوني مادر من هم وقتي دوازده سالم بود بر اثر سرطان فوت كرد. خواهر و برادر ديگري هم ندارم من و پدرم تنها زندگي ميكنيم.
- ببخشيد ميشه بپرسم چند سالتونه؟
- البته، من حدود 19 سالمه و سال اول رشته ادبياتم.
- آه چه عالي، ببينم به چه شاعري علاقه دارين؟
- فروغ فرخزاد.
صحبت اونها با صداي دسته در كه به طرف پايين ميرفت ناتمام ماند.
پدر آرزو بود كه در را باز كرد و داخل شد. اشكان بلند شد و سلام كرد. آرزو هم همينطور كه نشسته بود گفت سلام پدر.
پدر آرزو با دست به اشكان اشاره كرد كه بنشيند و بعد به طرف او رفت و در حالي كه نگاهش به طرف ارزو بود گفت: فردا جشني به مناسبت قبولي دخترم در دانشگاه گرفتهام آرزو از من خواست كه شما را هم دعوت كنم. خوشحال ميشم تشريف بيارين.
- البته، با كمال ميل حتماً مزاحم ميشوم.
- پس، فردا ساعت 7 عصر منتظرتون هستيم.
آقاي بصيري اين را گفت و از اتاق خارج شد. عصر آن روز اشكان ريش خود را سه تيغه كرد، يكي از كت و شلوارهاي پدرش را كه حالا اندازهاش شده بود را پوشيد و آماده رفتن به خانهي آرزو شد كه ناگهان فرامرز در اتاق اشكان را باز كرد و وارد شد. وقتي چشمش به اشكان افتاد پوزخندي زد و گفت: چيه نو نوا كردي؟ خبري؟
- به تو ربطي نداره، حرفت را بزن و برو، كلي كار دارم.
- ميدوني، خوب ..... چطوري بگم.
- برو سر اصل مطلب.
- باشه الان .... ميدوني ..... و بعد خيلي سريع طوري كه كسي دنبالش گذاشته باشد گفت: ميخوام برام بري خواستگاري.
اشكان يك لحظه مات و مبهوت به چشمهاي فرامرز خيره مانده و گفت: خوب، چشمم روشن، حالا اين دختر خوشبخت كي هست.
- هم كلاسميه، توي دانشگاه. اسمش هم نيلوفره، خونشونم توي........
ناگهان اشكان حرفش را قطع كرد و گفت: حالا بگذار فردا با هم صحبت ميكنيم فعلاً خيلي ديرم شده.
فرامرز بدون اينكه حرفي بزند سرش را پايين انداخت و رفت بيرون.
اشكان يك گردنبند طلا بعنوان هديه براي آرزو خريده بود، اون را كادور كرد و راه افتاد در راه به ياد حرف آرزو افتاد. راهش را كج كرد به سوي كتابفروشي و يك كتاب ديوان شعر فروغ فرخزاد خريد و در صفحه اول آن نوشت: «هر روز براي انسان تولدي دوباره است، تقديم به ارزو از طرف اشكان».
در مهماني آرزو، زيباتر از هميشه به نظر ميآمد، يكي يكي به سراغ مهمانها ميرفت و از آنها به خاطر آمدنشان تشكر ميكرد. اشكان ناگهان خود را مقابل آرزو يافت.
آرزو گفت: خيلي ممنون كه آمديد، راستي راضي به زحمت نبودم من از شما انتظار نداشتم، خيلي خجالتم دادين. اشكان كمي سرخ شد و گفت: قابل شما را نداره شما بيشتر از اينها ارزش دارين وقتي اشكان اين را گفت آرزو سرش را پايين انداخت لبخند زيبايي زد و بدون اينكه حرفي بزند برگشت و به سوي ديگر سالن رفت.
ناگهان پدر ارزو در حاليكه خوشحالي در چشمانش موج ميزد گفت: لطفاً همه ساكت باشند. آرزو ميخواد ما را مهمون كنه بعد هم همه مهمانه يك كف بلند كه با هورا و سوت همراه بود زدند. اشكان ابتدا منظور آقاي بصيري را متوجه نشد ولي وقتي آرزو به سمت ويلن خود رفت تازه همه چيز را فهميد. آرزو واقعاً زيبا ويلن ميزد اشكان به آرزو و دستهاي او خيره مانده بود. آنچنان آهنگ زيبا و تاثير گذار بود كه همه اشك در چشمانشان حلقه زد.
روز از پي هم گذشتند چند هفتهاي بود كه بجاي هفتهاي دوبار، هفتهاي سه بار اشكان براي تعليم آرزو ميرفت.
از وقتي كه اشكان با آرزو آشنا شده بود زندگيش عوض شده بود و از پوچي قبل خارج شده بود.
احساس ميكرد هدف و آرزويي در قلب او شكل گرفته كه بايد براي آن تلاش كند و آن آرزو چيزي جز آرزو آن دختر موطلايي نبود.
اشكان و آرزو در اتاق نشسته بودند كه ناگهان پدر آرزو وارد شد و اشكان را مخاطب قرار داد و گفت: فكر ميكنم كه ديگه اين كلاس كافي باشه. پيشنهاد ميكنم كه جلسه بعدي، جلسه آخر باشد فقط ميخواستم در مورد دستمزد.....
اشكان حرفش را قطع كرد و گفت : قابلي ندارد هر چقدر دلتون ميخواد بدين.
- خيلي خوب فكر كنم جلسهاي 2000 تومان معقوله.
سه شنبه بود و فردا چهارشنبه، جلسه آخر بود. اشكان آرزو را دوست داشت ولي هيچ وقت نتوانسته بود اين را به خودش هم بگويد.
فرداي آن روز ساعت 5/7، نيم ساعت به آخر كلاس مانده اشكان رو به آرزو كرد و گفت: ميشه خواهش كنم اون آهنگي را كه در جشن زدي دوباره براي من بزني.
- اوه البته سريع رفت و ويلن خود را آورد و صندلي را رو به اشكان قرار داد و شروع به نواختن كرد. وقتي آهنگ تمام شد چشم آن دو به هم دوخته شد اشكان به چشمهاي منتظرش عشق را در چشمهاي آرزو جستجو ميكرد. اشكان عشق را به وضوح در چشمان آرزو ميديد، اشك در چشمانشان ناخودآگاه حلقه زد و آن دو به طرف هم رفتند و همديگر را در آغوش گرفتند، اشكان به آرزوي خودش رسيده بود، آرزويش در آغوشش بود و به هيچ چيز جز آرزوي زيبايش فكر نميكرد.
عادل.م تابستان ۸۲
adel.1364@gail.com